روزهای تلخ
تاچند وقت پیش خیلی قدر مادر شدن رو نمیدونستم از بس با اهورا سختی کشیده بودم که لذت مادر بودن رو حس نکردم.ازوقتی با یه عده که حاضرن هرسختی رو به جون بخرن تا مادر بشن آشنا شدم تازه فهمیدم کمی داشتم ناشکری میکردم.خدا رو شکر بدون کوچیکترین مشکلی حامله شدم ولی بعد دنیا اومدن پسرم تا 1 سال جز مریضی و دکتر رفتن هیچی نفهیدم وقتی پسرم دنیا اومد نافشو خوب نبسته بودن آروم وبیصدا خواب بود ماهم خوشحال که چه پسر آرومی داریم غافل ازاینکه بیچاره از بس خونریزی کرده که دیگه نایی نداره برای گریه وجنب و جوش.وقتی مامانم و مادرشوهرم میخواستن مای بیبیشو عوض کنن دیدن پر خونه سریع بردنش پیش پرستارا وکلی باهاشون دعوا کردن اوناهم از ترس باچندتا گیره دی...
نویسنده :
مامان
21:05





