اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

روزهای تلخ

تاچند وقت پیش خیلی قدر مادر شدن رو نمیدونستم از بس با اهورا سختی کشیده بودم که لذت مادر بودن رو حس نکردم.ازوقتی با یه عده که حاضرن هرسختی رو به جون بخرن تا مادر بشن آشنا شدم تازه فهمیدم کمی داشتم ناشکری میکردم.خدا رو شکر بدون کوچیکترین مشکلی حامله شدم ولی بعد دنیا اومدن پسرم تا 1 سال جز مریضی و دکتر رفتن هیچی نفهیدم   وقتی پسرم دنیا اومد نافشو خوب نبسته بودن آروم وبیصدا خواب بود ماهم خوشحال که چه پسر آرومی داریم غافل ازاینکه بیچاره از بس خونریزی کرده که دیگه نایی نداره برای گریه وجنب و جوش.وقتی مامانم و مادرشوهرم میخواستن مای بیبیشو عوض کنن دیدن پر خونه سریع بردنش پیش پرستارا وکلی باهاشون دعوا کردن اوناهم از ترس باچندتا گیره دی...
28 مهر 1392

اهورا وقتی بستری بود

این 1 عکس ازوقتیه که گفتم چشمش عفونت کرد البته اینجا خیلی بهتره روزای اولش وحشششتناک بود همش فکرمیکردم دور ازجونش بینایی شو از دست میده.خدا رو هزااااااااران بار شکر میکنم که الان چشمش هیچ مشکلی نداره .  یه توضیح اینکه اون خانوم پشت سر اهورا همراه یکی از مریضهاس آخه چند نفر پرسیدن که اون کیه ...
28 مهر 1392

دسته گل امروز اهورا

قبل از ظهر تو آشپزخونه در حال آشپزی بودم برای اهورا رو کامپیوتر کارتون گذاشتم که مشغول باشه و بتونم با خیال راحت کارمو بکنم بعداز چند دقیقه صدام کرد که برام بیسکویت یا به قول خودش بیسکیت بیار منم بهش دادم و برگشتم تو آشپزخونه.بعداز اینکه کارم تموم شد اومدم به اهورا سربزنم ببینم چیکار میکنه همینکه وارد اتاق شدم خشکم زد دیدم بجای اینکه خودش بیسکویتها رو بخوره همش رو داده خورد فرش البته پسرم همیشه چیزایی رو که میخوره باید سهم فرشم بده دلش نمیاد تنهایی بخوره منم عصبانی شدم گفتم این چه کاریه کردی؟ در کمال خونسردی جواب داد من نکردم عمو اینارو ریخته بعد که دید من جدیم  بدو بدو رفت نپتون رو آورد و شروع کرد به جارو کردن اما خرابکاریش با این چ...
28 مهر 1392

درباره اهورا

اهورا در اول فروردین 1390 ساعت 10 صبح به دنیا اومد.با اومدنش هم زندگیمون رو شیرین هم سخت کرد به این خاطر میگم سخت چون تاقبلش راحت میخوردیم راحت میخوابیدیم راحت تفریح میکردیم ولی بعد از اومدن گل پسرم همه اینا تعطیل شد وفقط فقط کارای آقا بود.کمی طول کشید تا به این شرایط عادت کنیم ولی الان با دنیا عوضش نمیکنیم. پسر گلم اینو بدون مامان وبابا جونشون به تو بنده                                     ...
23 مهر 1392

سخن آغازین

شاید کمی دیر به فکر افتادم که خاطرات پسرمو  بنویسم ولی از این به بعد سعی میکنم لحظات زندگیشو تو این وبلاگ ثبت کنم.امیدوارم بعدها که بزرگ شد وتونست بخونه دوستش داشته باشه
23 مهر 1392